گرمای مرطوبی خود را به پنجره ی بزرگ اتاق
می رساند
بی رمق
رادیوی پدرم یکسره ونگ می زند
شلوغي,هم همه0000
من در اتاقی از وسایل
تنگاتنگ
هم آغوش
بی فرزند
بی مادر
بی خاندان
به یک شی تبدیل می شوم
بی رمق
۸۶/۱۲/۲۵
|
گرمای مرطوبی خود را به پنجره ی بزرگ اتاق می رساند بی رمق رادیوی پدرم یکسره ونگ می زند شلوغي,هم همه0000 من در اتاقی از وسایل تنگاتنگ هم آغوش بی فرزند بی مادر بی خاندان به یک شی تبدیل می شوم بی رمق
۸۶/۱۲/۲۵ + نوشته شده توسط خدیجه کا ظمی در شنبه سی و یکم فروردین 1387 و ساعت
10:54 |
دارم از خودم می گذرم و دیگران را نیز ... بالا می روند بالاتر وقد من کوتاه و کوتاه تر شانه هایم درد می کند چندین متر زیر خاک مثل نردبانی که همه از آن بالا میروند از من فقط چند پله می ماند که کودکان بازیگوش را ....
000 به یک هوای تازه فکر می کنم به یک شعرکه آرزو هایم را بالا ببرد بدون خبر بدون صدا خستگی هام را بتکاند و کرور کرور حرف با شد که بیاید وبرود خنده هایم راقاب رنگی بگیرم و رکودم را با کنته سیاه وسفید بکشم ۸۶/7/29
+ نوشته شده توسط خدیجه کا ظمی در دوشنبه سی ام مهر 1386 و ساعت
9:35 |
حرف که می زنی زبان من مزه ی جدید کلمات را می مکد می نویسم و منتظر یک اتفاق بی دلیل کهخواب بعد از ظهر مرا بگیرد آفتاب ساعت 14 ...مگس ها هار می شود وخنکای این عصر کسل کننده عادی ترین اتفاق ... ooo آینه ی بزرگ دیوار دارد زنی را در خود کشف می کند ۸۶/۵/۲۷ + نوشته شده توسط خدیجه کا ظمی در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 و ساعت
12:9 |
برای تنهایی بهترین دوست و خواهرم . مادر تنهایی اش را هر صبح از خا نه بیرون می برد پدر دلتنگی اش راهر شب به خا نه می آورد به تنهایی دنیا تو هم اضافه می شوی ........... بخند ! به من به خدا یی ... که غمگین است ذهنت را پاک کن کوچک باش برای من برای خدا یی .... بنویس " آخر کرم ابریشم چگونه ذهن خسته ی دختر را ..... " بنویس ! نیمی را بدرقه ی بوف این سرزمین شلوغ که پشت پنجره آفتاب را آرزو می کند بفرست نیمی دیگر را به نقاش گم نامی که دوست داشت آثارش دست نخورده بماند ۸۵/۸/۱۵ آخر کرم ابریشم ... : منظور داستان بلند و ناقصش + نوشته شده توسط خدیجه کا ظمی در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 و ساعت
12:5 |
(خا طره ی یک روز خوب با جمعی از عزیزان در دره آل)
گذشتیم :از دریا چه ای که قرار بود پسرها خنده ها شان را به آب بسپارندگذشتیم : از کوهی که قرار بود دختر کان خنده ها شان را پرواز دهندکه خنده های پسرها رفت و اعتیاد درخت را فهمید که درخت کشید که خنده های دختر کا ن آسمان را غمگین کرد و دلش گرفت با لای سر درخت رفت ا ن موقع شانه های درخت درد می کرد به آ سمان تکیه داد و آسمان از این همه خوشبختی جیغ کشید ان قدر که هر دو خیس شدند و آسمان با درخت عکس گرفت .و هر لحظه از ما دور می شدند با سرعت چندین کیلو متر در ساعت .+ نوشته شده توسط خدیجه کا ظمی در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 و ساعت
11:56 |
امروز ساعت 30 :5 دقیقه طنابی لخت می شوددر ذهنت آویزان اتاق 4 *3پله ها از خوشبختی تو بالا می روند و پنجره به من مبتلا می شوند بوی عطر و پریشانی لباسی در بند حادثه ی مهمی است؟ خط سفید زندگی ا ت یک روز خودش را پهن می کند زیر یک نه !!!چندین اتوبوس ۸۴/۷/۲۵ + نوشته شده توسط خدیجه کا ظمی در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 و ساعت
11:52 |
مرد که داد کشید زن به انتهای زمان گریخت و سر من مثل دانه های برنج ورم کرد شاید .........زن جفت مرد نبود که هی جیغ بکشد ..................... دریا در چشمان زن جا مانده بود رفت به انتهای کوچه رسید وقتی اعتراف میکرد چشم ها يش جیغ می کشیدند و درد .......... و زن فقط چند تا حرف بود بین احتیاط یک کتاب .۸۲/۲/۲ + نوشته شده توسط خدیجه کا ظمی در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 و ساعت
11:48 |
پنجره بخار می شود در ذهن دیوار اتاق بزرگ مدرن اثاث پراکنده ی ذهنم ان قدر دور ان قدر .........که هیچ ربطی میان شان هجی نمیشود سردی انگشتانم در مغز استکان رسوخ می کند و نلبکی دلش چای می خواهد
+ نوشته شده توسط خدیجه کا ظمی در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 و ساعت
11:44 |
درخت را آ فرید برگ بیهوش شد از ارتفاع چشمهایم تا به زمین .........که آمد نشست روی سنگ ...........که آب شست هیجان خدا را ۸۴/۸/۲۴ + نوشته شده توسط خدیجه کا ظمی در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 و ساعت
11:41 |
|
|