دارم از خودم می گذرم
و دیگران را نیز ...
بالا می روند
بالاتر
وقد من کوتاه و کوتاه تر
شانه هایم درد می کند
چندین متر زیر خاک
مثل
نردبانی که همه از آن بالا میروند
از من فقط چند پله می ماند
که کودکان بازیگوش را ....
000
به یک هوای تازه فکر می کنم
به یک شعرکه
آرزو هایم را بالا ببرد
بدون خبر
بدون صدا
خستگی هام را بتکاند
و کرور کرور حرف با شد
که بیاید وبرود
خنده هایم راقاب رنگی بگیرم
و رکودم را
با کنته سیاه وسفید بکشم
۸۶/7/29
+نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت9:35توسط خدیجه کا ظمی |


