گرمای مرطوبی خود را به پنجره ی بزرگ اتاق
می رساند
بی رمق
رادیوی پدرم یکسره ونگ می زند
شلوغي,هم همه0000
من در اتاقی از وسایل
تنگاتنگ
هم آغوش
بی فرزند
بی مادر
بی خاندان
به یک شی تبدیل می شوم
بی رمق
۸۶/۱۲/۲۵
+نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت10:54توسط خدیجه کا ظمی |


